14 دی 1389
دلتنگی
دلم برای نوشتن تنگ شده، برای وبلاگ نویسی، برای روزهایی که این وبلاگ رونق داشت و مطالبی که این گوشه آن گوشه لینک می خورد و دیده می شد. لابد می گویی خب بنویس چه مرگت است؟ راستش به برخی از دوستانم که این روزها پر گو شده اند حسودی ام می شوم. آن روزها به هردلیلی کمتر می نوشتند و این روزها با فراغ بال می نویسند.
اما من باید برای نوشتن هیی هرچند ساده ملاحظه هزار و یک چیز بکنم و به چند نفر هم نشان دهم که فلانی بیا و ببین یک وقت چیزی ننوشته باشم که به کسی بر بخورد یا برایم دردسر درشت شود. این است که دیگر قیدش را کلا زده ام. خسته شدم از ملاحظه و هزار جور خود سانسوری. به همین خاطر اینجا کمتر می نویسم یا اصلا نمی نویسم.
البته من که نویسنده سیاسی هستم و نه دنبال نوشتن درباره سیاست هستم، اما حوصله ملاحظه ندارم، ملاحظات من ممکن است لزوما آدمهای سیاهی هم نباشند، ممکن است یک استاد دانشگاه باشد، یک گزاره فرهنگی باشد، یک باور نادرست باشد، اما حوصله کل کل کردن با این و آن را ندارم.به همین دلیل نمی نویسم. اما دلم تنگ شده تشنه نوشتن شدم، اما از این آب نمی نوشم.
امروز دوستی برای مصاحبه پایان نامه اش آمد، موضوعش آینده روزنامه نگاری ایران در بیست سال آینده بود. سعی کردم آینده ای که ترسیم می کنم واقع بینانه باشد، اما به تلخی گرایید. این دوست گفت که برخی اساتید آینده را و پر امید توصیف کردند اما شما نا امید هستید،گفتم من نیز خوشبینانه و در اوج دوران رونق مطبوعات وارد این حرفه شدم، اما امروز مثلا با استعفای احمد غلامی از روزنامه شرق آیا می توانم از امیدواری سخن بگویم؟
