18 اردیبهشت 1389
روزنامه توقیفی مدرسه شد
خواب دیدم وارد حیاط روزنامه شدم، حیاط خلوت بود و کسی آنجا نبود، وارد راهرو که شدم صدای ادمها در راهرو پچیده بود، چند کودک از در یک اتاق بیرون آمدند. روزنامه توقیف شده تبدیل شده بود به یک مدرسه ابتدایی. یادم نمی اید دخترانه بود یا پسرانه و یا حتی مختلط. در خواب اصلا تعجب نکردم. رفتم در یکی از اتاقها را زدم، یکی از خبرنگاران روزنامه که به نظر می رسید معلم بود با دبیر مدرسه که نسرین تخیری بود چانه می زد که فلان کلاس را به او بدهد. انگار هر کسی مسئول و دبیر یک بخش از مدرسه بود. سیستم جالبی داشت این مدرسه. توی خواب فکر کردم که به نسرین پیشنهاد بدهم که کلاس تاریخ را بدهد به من.
عناصر مرتبط با خواب
چندی پیش یکی از استادان ارتباطات گفت چرا نمی روید و مجوز یک مدرسه غیرانتفاعی را بگیرید
جمعه متوجه شدم که یکی دوستان نزدیک و شریف که اتفاقا از اهالی اینترنت است در مدرسه ای درس می دهد.
اوائل هفته با یکی از دوستان که چندماهی ازش بیخبر بودم چت کردم و گفت در مدرسه ای معلم شده.
یکی از دوستان روزنامه نگار که کاملا فضای رسانه ای را رها کرده و شغل شریف معلمی را انتخاب کرده است.
دوسال پیش تابستان در یکی از دبیرستانها تاریخ صفوی درس دادم. پیشتر در یک دبیرستان روزنامه نگاری درس داده بودم.
حالا اگر دوست دارید تحلیل کنید.
شباهت های مدرسه و روزنامه
شباهت های روزنامه نگاری و معلمی
شباهت مخاطبان و کودکان دبستانی
شباهت های روزنامه توقیفی و تحصیل
15 اردیبهشت 1389
تحلیل مصاحبه احمدی نژاد و استفانوپولوس
این روزها که بحث اقامت بن لادن در ایران داغ شده و حتی برخی از رسانه های خارجی این مسئله را مطرح می کنند ، توجه شما را به بخشی از مصاحبه جورج استفانوپولوس جلب می کنم که این شایعه را با محمود احمدی نژاد مطرح کرده است.
اولین نکته جالب اینجاست که روزنامه گاردین این مسئله را محتاطانه و در وبلاگ خود مطرح کرده است، چرا که اساسا سند و مدرک قطعی برای آن وجود ندارد. اما روزنامه ای مانند دیلی تلگراف به راحتی خبر آن را منتشر کرده است. این مسئله به تفاوت دیدگاه دو روزنامه در پرداخت عینی خبر بر می گردد.
نکته دوم شیوه سوال و جواب این گفتگو است که می تواند مورد استفاده دانشجویان روزنامه نگاری و خبرنگاران داخلی قرار بگیرد که چگونه احمدی نژاد پاسخ می دهد و مصاحبه گر چگونه تلاش می کند تا بتواند لااقل یک کلمه به عنوان برگ برنده در پایان مصاحبه بگیرد. در واقع آخرین سوال یک مصاحبه می تواند به جای جمله های کلیشه ای که ایا حرفی برای پایان ندارید با سوال در مورد یک موضوع بحث انگیز تمام شود. معمولا این سوال در ته مصاحبه می آورند که اولا طرف مقابل اگر به هردلیلی مصاحبه را تمام کرد، اصل مصاحبه و سوالهای اصلی انجام شده باشد. از سوی دیگر اگر این ریسک بگیرد و طرف مقابل نکته ای بگوید یا گاف دهد که خوشا به حال مصاحبه گر. البته این تحلیل برپایه محتوا است و من تصویر این مصاحبه را ندیدم که بتونم زبان بدن هردوطرف رو تحلیل کنم. قضاوت در مورد برنده و بازنده مصاحبه با خودتان
استفانوپولوس: اگر شما بدانید که اسامه بن لادن در تهران بوده، ایا بن لادن به رسم مهمانوازی آن جا بوده؟ آیا او را اخراج کرده اید؟ یا دستگیر شده است؟(به مصاحبه شونده القا می شود که به نوعی حضور بن لادن را بپذیرد)
احمدی نژاد: شنیدم که بن لادن در واشینگتن است (مصاحبه شونده بدون تکذیب و تایید سعی می کند جواب را اصطلاحا فوروارد کند، به بیان دیگر کیش شدن در شطرنج را با کیش کردن طرف مقابل پاسخ می دهد.)
استفانوپولوس: نه نشنیدی (مصاحبه گر سعی می کند بی مدرک بودن گفته وی را یادآوری کند و اینکه خونسردی خود را از دست نداده است.
احمدی نژاد: شنیدم، اواینجاست. زیرا او همکار سابق بوش بوده، در حقیقت اونها در روزگار قدیم با هم همکار بوده اند. شما می دونی اینو که اونها با هم در تجارت نفت بودند. بن لادن هرگز با ایران همکاری نکرده در صورتی با بوش همکار بوده (مصاحبه شونده سعی دارد استدلالهای خود را برای ادعایش کامل کند و مصاحبه گر را کاملا از رسیدن به جوابی که می خواهد ناامید کند. )
استفانوپولوس: یعنی به طور کامل تکذیب می کنید که الان بن لادن در تهران است؟ او نیست؟ بن لادن الان در تهران نیست؟ (مصاحبه گر با تکنیک تکرار سوال سعی می کند تا طرف مقابل را دستپاچه کند و او را به سمت بلی یا خیر سوق دهد)
احمدی نژاد: خاطر جمع باش که در واشینگتنه، من فکر می کنم به احتمال زیاد او اینجاست (مصاحبه شونده ادعای خود را تکرار می کند)
استفانوپولوس: با شما موافق نیستم ممنون از وقتی که به ما دادید. (مصاحبه گر با آن که اصولا نباید قضاوت شخصی کند، اما به نظر می رسد که به نوعی به تله مقابله به مثل افتاده و مصاحبه را تمام می کند)
تکمیلی:ترجمه فصل «تکنیکهای مصاحبه» از کتاب «مصاحبه برای روزنامهنگاران» نوشته سالی آدامز و وینفورد هیکس
14 اردیبهشت 1389
لات بازي از نوع رسانهاي
سردبيري را گفتند كه اين قسمت از مطالب شما دزدي است. نويسندگان شما به جاي گزارش وقايع روزگار، سر از اينترنت در مي آورند و همان ها را به عنوان مطلب قالب مي كنند. سردبير بادي به گلو انداخت و فرمود كه هر كجا من صلاح بدانم از اينترنت استفاده مي كنند.
ساعاتي بعد مباشرش آمد و بناي لات بازي درآورد، شاخه و شانه كشيد براي نسوان، اما كارگر نيفتاد. حاليا مباشر سعي كرد از در دوستي و اخوت وارد شود تا بلكه غائله را بخواباند. مطالب اينترنتي را نشانش دادم. گاردم را بسته بودم. توي دلم گفتم« اگه لات بازي در بياري پاشنه رو ور ميكشم» مباشر اما پذيرفت و تسليم شد بي آنكه گرد و خاكي بلند شود. خس و خاشاكي بيش نبود.
محمد قائد درباره كپي رايت و اينگونه مسائل مطلبي نوشته كه سردبير مذكور و مباشرش را به خواندن آن توصيه مي كنم.
تكميلي:گفتگو با مسعود بهنود درباره اخلاق روزنامه نگاري
دوستي ناشناس كامنت گذاشته ونوشته:می خوای همین یک لقمه نونی که بهمون می دن را هم ببرن ؟ ای مصطفی
اقا جان من كي باشم كه بخوام نون كسي رو اجر كنم، ولي خداوكيلي نوني كه با كپي كردن دسترنج ديگران به دست مياد، به نظرت خوردن داره؟
5 اردیبهشت 1389
گرداب توهم
چه قدر دردناك است كه ببيني عدهاي به اين شوي تلويزيوني دلخوش كرده اند و مدام در حال عكس گرفتن از ببرها هستند كه نسل ببر مازندران احيا شد. برخي روزنامه ها و سايت ها هم به اين توهم دامن مي زنند.
يادداشت ناصركرمي درباره معاوضه پلنگ و ببر خواندني است. چه خوب گفته:«مردم از آن رو در آب غرق مي شوند که دچار توهم وزن هستند. و اگر از اين توهم رها شوند ديگر غرق نخواهند شد. تن بدهيم به شوآف هاي پيرامونمان و از زندگي لذت ببريم.»
چندي پيش با دكتر اسماعيل كهرم حرف زدم در اين باره و او نيز گفت كه حتي اگر ببرهاي نگون برگشته تمايلي به جفت گيري پيدا كنند و احيانا بچه هايي از ان متولد شود، باز اين سير طبيعي نخواهد داشت و منجر به تنوع زيستي نميشود. يادم هست كه سال گذشته با يكي از مسئولين سازمان محيط زيست حرف ميزدم كه ميگفت روسها كار خود را خوب بلدند. آنها پلنگي از ايران برده اند از پارك تندروه نزديك مرز تركمنستان و پلنگي ديگر از تركمنستان گرفته اند تا از نظر نزديكي اقليم با هم يكسان باشند.
اين توهم را همه جا و همه مدلش مي توان ديد. استاد دانشگاه، فيلمساز، سياستمدار، هنرمند و هركس ديگر. توهمي كه فكر مي كني ميتواني ديگران را گول بزني نسبت دانش و علمت، نسبت به مقبوليت سياسي ات و نسبت كارهاي هنري ات و هرچه كه به آن مفختري. خوشا به حال آنان كه حداقل خودشان وقتي روبروي آينه مي ايستند مي دانند كه چيزي نيستند. اما بدا به حال كساني كه باور مي كنند كسي هستند، چيزي شدهاند. اينان در گرداب توهم غرق خواهند شد.
