22 شهریور 1389
شهر ديوانگان
ديشب در كوچه ما صداي دعوا بلند بود، مادر ميانسالي داد مي زد كه دخترم را پنج سال است اسير كرده ايد و يك لقمه نان جلويش مي اندازيد. در مقابل خانواده شوهر انواع توهين ها را نثار اين خانم كردند و به او ... گفتند.
همسايه ها همه لب پنجره بودند. كار انقدر بالا كشيد كه داماد از راه رسيد و به طرف مادر زن حمله ور شد با انواع توهين هاي ناموسي، چند نفري از همسايه ها به كوچه امدند تا آنها را از هم جدا كنند. يك موتوري هم كه راننده اش محاسن بلندي داشت دوري در كوچه زد و رفت، انگار امده بود چك كند كه اين دعواها و سروصداها خداي ناكرده امنيت ملي را به خطر نينداخته باشد.
سرانجام همسايه ها موفق شدند دوطرف را از هم جدا كنند. دعوا در خانواده اي اتفاق افتاد كه تا به حال چنين سابقه اي نداشتند. ماجرا ساده است. پسري كه توان خرج و مخارج زندگي ندارد و تازه در اين شرايط سخت صاحب فرزند شده اند. همسرش مجبور شده در خانه پدر شوهرش و با آنها زندگي كند. زن و شوهر با همديگر دعوا كرده اند و شوهر زنگ زده به مادرزن كه ... بيا و .. ات را جمع كن.
كل دعوا ناشي از مشكلات اقتصادي بود اين برشي از زندگي در شهر «ديوانگان» است.
شهر دیوانگان رو خوب اومدی
Posted by: Dr.leo at 28 مهر 1389 2:41 بֽظֽ